پارت صد و بیست و نهم :

ـ نمی‌‌تونم!
پدرم غافلگیر شد اما به روی خودش نیاورد و گفت:
ـ می‌‌تونی. می‌‌دونم دل کندن سخته اما شدنیه.
ـ بعد این همه سال هنوزم نتونستی مامانو فراموش کنی.
ـ چون زنم بود.
ـ من و نویدم با هم عقد کرده بودیم.
کلافه و کمی عصبی شد و ابروانش درهم رفت:
ـ هدیه! خودت می‌‌دونی که منظورم چیه.
ـ تو خودخواه شدی بابا! برای خوشبختی من این کارارو نمی‌‌کنی. برای آروم گرفتن Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    ممنونم نویسنده جون همه رمانهای عالیه این پارت هم عالی ولی مخالفت پدرش منو ناراحت کرد

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️